تبليغاتX
عشق مشترک مامان و بابایی ( رهام )

عشق مشترک مامان و بابایی ( رهام )

9 ماهگي

بنا به دلايلي اين وبلاگ ديگه نوشته نميشه.چون نمي خوام


بعضي ها آدرس وبلاگ جديد رهام و داشته باشن .


  تماما(كل وبلاگ به مكان ديگه اي كپي شده) به آدرس ديگه اي


كه به دوستان عزيزم دادم منتقل شده. و انشاالله در آنجا در كنار 


شما عزيزان ادامه خواهم داد .


هر كسي از شما دوستان  واسه لينك گذاشتن آدرس وبلاگ جديد 


رو مي خواد در قسمت نظرات درج كنيد تا بگم خدمتتون


 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 11:48  توسط مامانی  | 

8 ماهگي و بيماري

 سلام سلام صد تا سلام مامان جوني عزيز دلم


                                            ImageChef.com - Custom comment codes for MySpace, Hi5, Friendster 
and more


Image Hosting by imagefra.me 

 

     


امروز كه اين صفحه رو مي نويسم 1 هفته است كه رفتي توي 9 ماهگي . و من متاسفانه نتونستم بيام وبلاگ تو آپ كنم . مي دوني چرا ؟؟؟

آخه  پسرم از اوايل اين ماه هوا سرد شد و يكي دو بار هم برف اومد . و منو شما و بابايي يه شب خونه بابابزرگت اينا (باباي بابايي) شام دعوت داشتيم . بعد از شام من احساس كردم كه هواي سرد داره مياد تو خونه و وقتي دقت كردم ديدم كه پنجره پشت پرده رو باز گذاشتن خيلي ناراحت شدم و به بابايي گفتم ببندتش و چند دقيقه بعد هم عمه ات رو جلو در خواستن و اونم وقتي رفت جلو در كوچه در اتاق رو باز گذاشت كه من باز بلند شدم و در  بستم  كه شما سردت نشه .اما........

اما بي خبر از اين كه با اين كارا شما فرداي اون شب يعني پنج شنبه  3دي ماه  واسه اولين بار در زندگيت مريض شدي. اونم چه مريضي!!!!! اولش سرما خوردي شديد و عطسه و سرفه و آب ريزش بيني داشتي . منم ازت سرما خوردگي رو گرفتم . شما رو با بابايي برديم دكتر و شربت و قرص سرما خوردگي داد بهت 1 هفته گذشت من خوب شدم اما شما نه تازه تب اومد سراغت . باز برديمت دكتر و بهت اين بار انتي بيوتيك و چند جور شربت ديگه داد كه سر ساعت بهت مي دادم اما هيچ فرقي نكرده بودي مدام استامينوفن بهت مي دادم  و پا شويه ات مي كردم كه خداي نكرده تشنج نكني . شما هم كه بي حال افتاده بودي تو رخت خواب و يا ناله مي كردي يا بخاطر استامينوفن لالا بودي و منم داغون.باز برديمت دكتر اين بار بهت چكاپ كامل داد آزمايش خون  و ادرار و مدفوع .

آخ ماماني اگه بدوني من و بابايي واسه آزمايش خون گرفتن از شما چقدر ناراحت شديم . من كه به پهناي صورتم اشك مي ريختم و گوشهامو گرفته بودم كه صداي گريه ات رو نشنوم تا ازت خون بگيرن. بعد از اينكه تموم شد دويدم بغلت كردم و چسبوندمت به خودم جيگرم آتيش گرفته بود تا خونه اشك مي ريختم و شما ساكت تو بغلم بودي .


شب خونه بابا بزرگ اينا(باباي من) بوديم وقتي جريان آزمايش و واسه مامان بزرگ گفتم اونم كلي گريه كرد . آخه بينهايت دوست دارن. شب من در اين فكر بودم كه چطوري ازت نمونه ادرار بگيرم كه مامان بزرگ پيشنهاد داد ظرفشو تو شلوارت نگه دارم و هي بهت آب و آب اناناس داديم تا اینکه ۱ ساعت بعد جیش كردي . همه واست دست زدن و هورا كشيدن خاله شيما هم هورا زنان از بالا تو اتاقش پريد پايين كلي بهت خنديديم آخه خودت كه نمي دونستي ما چرا كف مي زنيم فكر كردي فتح الفتوح كردي و دستاتو دوطرفت سفت كردي و هوم مي گفتي كه اين كارت باعث خنده هممون شده بود.

در نهايت آزمايشت هم خدا رو شكر سالم بود و من ناراحت از اينكه چرا اين طوري شدي. واست دعاي چشم زخم و .... گرفتيم نشد .خلاصه جمعه شبي دعوت داشتيم خونه عمه من (پروين) كه از كربلا اومده بود . ما هم رفتيم . من داغون بودم وقتي گقتم 3 هفته است رهام تب داره زن عموي من دستور خاكشير داد و من شبانه اومدم خونه درست كردم بهت دادم و صبح هم ناشتا به زور بهت دادم كه مثل آب رو آتيش تبت قطع شد و خوب شدي خدارو شكر.


به اين خاطر بود كه گرفتار مريضي شما بودم و نتونستم بيام وبلاگ تو آپ كنم


راستي اين ماه به دليل بيماري اصلا وزن اضافه نكردي و من حسابي غمگين و غصه دار از اين موضوع و ناراحت .......

واما...

واست دوتا كتاب قصه شعر خريدم كه مي خونم و شما كلي كيف مي كني عزيزم.

              

 

پسرم شما هنوز هم بد شير مي خوري و حسابي مامان و اذيت مي كني اما سوپ دوست داري مخصوصا ماست رو. كه من از اين مورد استفاده مي كنم و روزي 2 قاشق مربا خوري شيره انگور ميريزم توي ماست خامه اي و بهت مي دم تا تقويت بشي گل پسرم.

 

                              Funny Pictures


رهام جوني ماشاالاه ديگه مي توني بنشيني اما بايد دورت بالش بزارم كه سقوط نكني .اوايل اين ماه هم غلت مي زدي و نهايت مثه پرگار دور خودت 360 درجه مي چرخيدي. اما در اوايل نه ماهگي ديگه با سينه خيز رفت به جلوخودتو به هدف مي رسوني و نگهداري از شما داره سخت مي شه

الهي قبونت برم عسلي


در اخر اينكه محرم اومد و وسط بيماريت عاشورا هم فرا رسيد .بابايي واسه سلامتي شما گوسفند قربوني كرد و مامان بزرگ(مامان من) هم واست لباس سقايي خريد كه روز عاشورا پوشيدم تنت و با ماشين يه دوري زديم  و اومديم خونه چون حالت خوب نبود و خواب آلود بودي.

اينم عكس سقايي شما

                      Image Hosting by imagefra.me

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 22:22  توسط مامانی  | 

7 ماهگي

سلام

 عسل مامان . نبات مامان .گلاب مامان. رهام مامان. خوشگل خودم. عزيز دلم

 

امروز برديمت مركز بهداشت واسه قد و وزن ماهانه ات مامان جوني وزنت  ۹کیلو و ۸۰۰گرم و قدت ۷۳سانتیمتربود ماشاالاه.......

 

گل پسر هنوز نمي توني چهار دست و پا بري فقط روي زمين غل مي خوري و اين ور و اونور ميري . و اينكه مي توني تو روروئكت بشيني و روي سراميك مانور بدي خيلي هم لذت مي بري عسلم

                              Image Hosting by imagefra.me

 

گل مامان

۱ ماهه كه سر كار مي رم به لطف بابايي مدرسه ام نزديك شده اما وقتي كه شيفت صبح مي شم و مي خوام ساعت ۷:۱۵ لباس تنت كنم و ببرمت مهد كودك مامان بزرگ (خونه بابا بزرگ اينا) نمي دوني چقدر حالم بد مي شه كه تورو و خواب ناز از رخت خواب گرمت بيدار مي كنم و و مي برم بيرون البته گاهي اوقات بيدار نمي شي ولي من همش ناراحتم . مخصوصا الان كه هوا سرد شده .

رهام مامان یه روز که ورقه های تست دانش آموزانم رو واسه اولین بار آورده بودم خونه تا تصحیح کنم کاری کردی که واسه آخرین بارم باشه ورقه میارم خونه .آخه همش روی وورقه ها و دفتر نمره غلت میزدی و چنگ می زدیشون .

که من در یک لحظه از اون جایی که همیشه دوربین دم دستمه ازت یه عکس به یادگار گرفتم

                          Image Hosting by imagefra.me

 

 

راستي دماي اتاقت رو با اون دماسنج قورباقه اي مدام چك مي كنم كه سرد نباشه و يا خيلي گرم نشه که خدای نکرده سرما بخوری یا از گرما اذیت بشی

 

مامانی از شش ماهگیت به بعد باید بهت ۲۵ قطره مولتی ویتامین و ۱۵ قطره آهن بدم . وایییی که هر وقت می خوری حالت بهم می خوره و میاری بالا. و من هم دیگه مجبورم بینی تو بگیرم و بریزم ته حلقت و با این وجود باز هم گاهی اوقات بوی دارو می پیچه تو سرت و مباری بالا.

 خلاصه مصیبتیه این قطره خوردن شما . اما تا نخوری من دست از سرت بر نمی دارم چون واسه سلامتیت ضروریه. بعد از خوردن قطره آهن هم بهت آب می دم و هم اون دوتا مروارید های زیبا تو مسواک می زنم که خدای نکرده سیاه نشن

                          Image Hosting by imagefra.me

 

 

عزیز دلم این ماه یه کار دیگه هم انجام می دی که من زیاد دوست ندارم و اون خوردن شصت پاته و همیشه فورا از دهنت در میارم. اینم عکسش

 

                        

                           Image Hosting by imagefra.me

و در آخر اینکه از ابتدای این ماه بهت همه چی می دم انواع آب میوه مثه آب اناناس و سیب و هویج . و موز رو هم له می کنم با قاشق بهت می دم. حریره بادوم و سوپ ماهیچه هم که کما فی السابق بهت می دم تا از نظر غذایی و جذب ویتامین چیزی کم نداشته باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:6  توسط مامانی  |