سلام سلام صد تا سلام مامان جوني عزيز دلم 

امروز كه اين صفحه رو مي نويسم 1 هفته است كه رفتي توي 9 ماهگي . و من متاسفانه نتونستم بيام وبلاگ تو آپ كنم
. مي دوني چرا ؟؟؟
آخه پسرم از اوايل اين ماه هوا سرد شد و يكي دو بار هم برف اومد . و منو شما و بابايي يه شب خونه بابابزرگت اينا (باباي بابايي) شام دعوت داشتيم . بعد از شام من احساس كردم كه هواي سرد داره مياد تو خونه و وقتي دقت كردم ديدم كه پنجره پشت پرده رو باز گذاشتن خيلي ناراحت شدم و به بابايي گفتم ببندتش و چند دقيقه بعد هم عمه ات رو جلو در خواستن و اونم وقتي رفت جلو در كوچه در اتاق رو باز گذاشت كه من باز بلند شدم و در بستم كه شما سردت نشه .اما........ 
اما بي خبر از اين كه با اين كارا شما فرداي اون شب يعني پنج شنبه 3دي ماه واسه اولين بار در زندگيت مريض شدي. اونم چه مريضي
!!!!! اولش سرما خوردي شديد و عطسه و سرفه و آب ريزش بيني داشتي . منم ازت سرما خوردگي رو گرفتم . شما رو با بابايي برديم دكتر و شربت و قرص سرما خوردگي داد بهت 1 هفته گذشت من خوب شدم اما شما نه تازه تب اومد سراغت . باز برديمت دكتر و بهت اين بار انتي بيوتيك و چند جور شربت ديگه داد كه سر ساعت بهت مي دادم اما هيچ فرقي نكرده بودي مدام استامينوفن بهت مي دادم و پا شويه ات مي كردم كه خداي نكرده تشنج نكني . شما هم كه بي حال افتاده بودي تو رخت خواب و يا ناله مي كردي يا بخاطر استامينوفن لالا بودي و منم داغون.باز برديمت دكتر اين بار بهت چكاپ كامل داد آزمايش خون و ادرار و مدفوع .
آخ ماماني اگه بدوني من و بابايي واسه آزمايش خون گرفتن از شما چقدر ناراحت شديم . من كه به پهناي صورتم اشك مي ريختم
و گوشهامو گرفته بودم كه صداي گريه ات رو نشنوم تا ازت خون بگيرن. بعد از اينكه تموم شد دويدم بغلت كردم و چسبوندمت به خودم جيگرم آتيش گرفته بود تا خونه اشك مي ريختم و شما ساكت تو بغلم بودي .


شب خونه بابا بزرگ اينا(باباي من) بوديم وقتي جريان آزمايش و واسه مامان بزرگ گفتم اونم كلي گريه كرد
. آخه بينهايت دوست دارن
. شب من در اين فكر بودم كه چطوري ازت نمونه ادرار بگيرم كه مامان بزرگ پيشنهاد داد ظرفشو تو شلوارت نگه دارم و هي بهت آب و آب اناناس داديم تا اینکه ۱ ساعت بعد جیش كردي . همه واست دست زدن و هورا كشيدن خاله شيما هم هورا زنان از بالا تو اتاقش پريد پايين
كلي بهت خنديديم
آخه خودت كه نمي دونستي ما چرا كف مي زنيم فكر كردي فتح الفتوح كردي و دستاتو دوطرفت سفت كردي و هوم مي گفتي كه اين كارت باعث خنده هممون شده بود.


در نهايت آزمايشت هم خدا رو شكر سالم بود و من ناراحت از اينكه چرا اين طوري شدي. واست دعاي چشم زخم و
.... گرفتيم نشد .خلاصه جمعه شبي دعوت داشتيم خونه عمه من (پروين) كه از كربلا اومده بود . ما هم رفتيم . من داغون بودم
وقتي گقتم 3 هفته است رهام تب داره زن عموي من دستور خاكشير داد و من شبانه اومدم خونه درست كردم بهت دادم و صبح هم ناشتا به زور بهت دادم كه مثل آب رو آتيش تبت قطع شد و خوب شدي خدارو شكر
.


به اين خاطر بود كه گرفتار مريضي شما بودم و نتونستم بيام وبلاگ تو آپ كنم
راستي اين ماه به دليل بيماري اصلا وزن اضافه نكردي و من حسابي غمگين و غصه دار از اين موضوع و ناراحت .......
واما...
واست دوتا كتاب قصه شعر خريدم كه مي خونم و شما كلي كيف مي كني عزيزم.

پسرم شما هنوز هم بد شير مي خوري و حسابي مامان و اذيت مي كني اما سوپ دوست داري مخصوصا ماست رو. كه من از اين مورد استفاده مي كنم و روزي 2 قاشق مربا خوري شيره انگور ميريزم توي ماست خامه اي و بهت مي دم تا تقويت بشي گل پسرم.

رهام جوني ماشاالاه ديگه مي توني بنشيني اما بايد دورت بالش بزارم كه سقوط نكني .اوايل اين ماه هم غلت مي زدي و نهايت مثه پرگار دور خودت 360 درجه مي چرخيدي. اما در اوايل نه ماهگي ديگه با سينه خيز رفت به جلوخودتو به هدف مي رسوني و نگهداري از شما داره سخت مي شه
الهي قبونت برم عسلي
در اخر اينكه محرم اومد و وسط بيماريت عاشورا هم فرا رسيد .بابايي واسه سلامتي شما گوسفند قربوني كرد و مامان بزرگ(مامان من) هم واست لباس سقايي خريد كه روز عاشورا پوشيدم تنت و با ماشين يه دوري زديم و اومديم خونه چون حالت خوب نبود و خواب آلود بودي.
اينم عكس سقايي شما